پایگاه امام مهدی عج

امروز : سه شنبه۰۳. بهمن ۱۳۹۶ مصادف با 6. جمادي‌الاول 1439
 
 
Developed by JoomVision.com

قیمت سیب زمینی مهمتر از ظهور است!؟

آیا نوع زندگیمان امام زمانی است یا بعبارتی دیگر امام زمان پسند هست؟ آیا نوع معاشرت های ما طوری هست که امام زمان هم وارد مجلسمان شوند، همنشین...

قیمت سیب زمینی مهمتر از ظهور است!؟

گفتگوی اختصاصی با معصومین 5

طی گفتگوی گذشته به بیان آثار شناخت امام پرداخته شد و آثاری چون «هدایت از گمراهی»، «قبولی اعمال»، «بالارفتن مرتبه»...

گفتگوی اختصاصی با معصومین 5

گفتگوی اختصاصی با معصومین (4)

بسم الله الرحمن الرحیم گفتگوی اختصاصی با معصومین (قسمت چهارم) متن چهارمین گفتگوی اختصاصی با حضرات معصومین علیهم السلام نیز هم اکنون آماده...

گفتگوی اختصاصی با معصومین (4)

هولوکاست در قرآن ؟!

همه ما با شنيدن واژه هولوكاست ماجراي ساختگي  القاء شده توسط يهود را به ياد مي آوريم.هيچكس حتي حق تحقيق در مورد چرائي اين ماجرا را نيز ندارد.محققين...

هولوکاست در قرآن ؟!

هشدار بسیار مهم امام رضا علیه السلام

«برخي از کساني که مودّت و دوستي ما اهل‏بيت را دستاويز ساخته ‏اند، زيان و فتنه‏ انگيزي‏شان بر شيعيان ما از دجّال بيشتر است». پرسيدند : اي فرزند...

هشدار بسیار مهم امام رضا علیه السلام

گفت و گوی اختصاصی با معصومین (3)

بسم الله الرحمن الرحیم.سلام علیکم ! سومین گفت و گوی صمیمی با حضرات معصومین علیهم السلام را از نظر می گذرانید. امیدوارم که مورد عنایت و رضایت...

گفت و گوی اختصاصی با معصومین (3)
Developed by JoomVision.com
نشانه ای از سال ظهور حضرت مهدی

نشانه ای از سال ظهور حضرت مهدی 

در روایتی از امام صادق عليه السلام بنا به نقل شيخ مفيد، آمده است: لا يخرج القائم الا في وتر من السنين سنه احدي او ثلاث او خمس او سبع او تسع: قائم (عليه السلام) خروج نمي کند مگر در سالهاي فرد

ادامه مطلب...

مرگ سُـــرخ

مرگ سُـــرخ 

در روايات فراواني گفته شده است: درآستانه ظهور جنگ‏هاي خونين‏ فراواني رخ خواهد داد که جمعيت بسياري از مردم به قتل خواهند رسيد. از اين مرگ به عنوان «مرگ سرخ» ياد شده است.حضرت علي‏ عليه السلام در اين باره فرمود:

ادامه مطلب...

خروج دابة الارض قبل از قیامت و یا اشراط الساعة

خروج دابة الارض قبل از قیامت و یا اشراط الساعة 

«خُروج دابةالارض» به معناي بيرون آمدن جنبنده از زمين‏است. اين‏پديده هم در روايات شيعه و هم در روايات اهل سنّت، مورد اشاره قرار گرفته و از آن به عنوان «اَشراط السّاعة» و يکي از نشانه‏هاي نزديک شدن قيامت ياد شده است. [1] .آنچه...

ادامه مطلب...

خروج خراساني

خروج خراساني 

در برخي از روايات «خروج خراساني» به عنوان يکي از نشانه ‏هاي ظهور بيان شده است. اگر چه در اين روايات به روشني او معرفي نشده است؛ ولي برخي او را مردي از بني‏تميم دانسته‏اند. [1] .اغلب رواياتي که نام او را برده‏اند، از خراساني...

ادامه مطلب...

خروج سيد حسني

خروج سيد حسني 

از جمله نشانه‏هاي ظهور «خروج سيد حسني» از طرف ديلم است. درباره شخصيت سيد حسني در روايات سخني نيامده، ولي رواياتي که سخن از خروج و کشته شدن او دارد تا حدودي به معرفي او پرداخته است.علامه مجلسي ‏رحمه الله گفته است: در حديث مفضل...

ادامه مطلب...

خروج عوف سلمي

خروج عوف سلمي  

يکي از نشانه‏هاي ظهور، خروج مردي به نام عوف سلمي از سمرقند است. وقتي به امام سجادعليه السلام گفته شد، ظهور حضرت مهدي‏عليه السلام را توصيف و دلايل و نشانه‏هاي آن را ذکر فرماييد، حضرت فرمود: «قبل از ظهور او، خروج مردي خواهد...

ادامه مطلب...

خروج شيصباني

خروج شيصباني 

مراد از «شيصباني» در روايات اهل بيت‏عليهم السلام، مردي از بني عباس و يا مردي دشمن اهل بيت‏عليهم السلام است؛ زيرا امامان‏عليهم السلام بني عباس را به بني شيصبان تعبير مي‏کردند و آن نام مردي بدکردار يا گمنامي [1]  است و آن بزرگواران...

ادامه مطلب...

خروج شعيب بن صالح

خروج شعيب بن صالح  

يکي از نشانه‏هاي ظهور، خروج مردي به نام شعيب بن صالح در سمرقند و يا نيشابور است. شيخ طوسي‏رحمه الله خروج او را به نقل از امام سجادعليه السلام اين گونه بيان کرده است: «خروج شعيب بن صالح پس از عوف سلمي و قبل از خروج سفياني است»....

ادامه مطلب...

Pre 1 2 3 4 5 6 7 8 Next

 
 
 
 
محل کنونی شما: Home
 
 

تشرّف مشهدى محمّد على نسّاج دزفولى

نامه الکترونیکچاپPDF

صاحب كتاب عبقرىّ الحسان گويد : اين قضيّه را جناب مستطاب ثقة المسلمين و الاسلام آقاى ميرزا محمّد باقر اصفهانى براى من نوشت تا در اين كتاب بنويسم ،( و خود او نيز از

بعضى از بزرگان و موثّقين اين حكايت را نقل كرده كه يكى از تجّار مورد اعتماد به نام خواجه طاهر شوشترى از قول تاجر ديگرى به نام حاج محمّد على نقل كرده كه ) :

من روزى در بين بازار اصفهان راه مى‏رفتم كه تاجرى به نام محمّد حسين با من روبرو شد و از من سؤال كرد اهل كجائى؟ من گفتم : اهل دزفول مى‏باشم ، وقتى فهميد من از اهالى دزفول هستم شروع كرد با من روبوسى كردن ، و بسيار به من اظهار محبّت نمود ، و گفت : امشب براى شام به منزل ما بياييد ، من مقدارى ترسيدم و با خود گفتم من بدون سابقه آشنائى با اين شخص چگونه به منزل او بروم ، وقتى ديد من تأمّل كردم از حال من دريافت كه نگران هستم ، گفت : اگر خوف داريد كسى را هم همراه خود بياوريد ، من به او وعده دادم و او نشانى خانه را به من داد و شب به خانه او رفتم ، ديدم تشريفات و تدارك فراوان به جاى آورده ، و پس از سلام و احوالپرسى به من گفت : علّت اظهار محبّت من به شما براى اين است كه من از شهر شما دزفول فيض عظيمى برده‏ام ، و چون شنيدم شما اهل دزفول هستيد خواستم قدرى تلافى آن فيض را به شما كرده باشم .
و آن فيض اين است كه من تاجر ثروتمندى مى‏باشم، امّا فرزند نداشتم و به اين سبب بسيار محزون و غمگين بودم ، تا اينكه مشرّف شدم به كربلا و نجف‏اشرف ، و از اهل علم در آنجا سؤال كردم براى حاجت مهمّ چه توسّلى در اينجا مؤثّر است؟ گفتند : شب چهارشنبه به مسجد سهله برو و اعمال آن مكان مقدّس را به جاى آور تا انشاء اللّه از طرف امام عصر « صلوات اللّه عليه » به تو توجّهى شود ، من در مدّتى كه آنجا بودم شبهاى چهارشنبه به مسجد سهله مى‏رفتم ، و اعمال آن مسجد مقدّس را به جاى مى‏آوردم ، تا اينكه شبى در خواب كسى به من فرمود : حاجت تو به دست مشهدى محمّد على نسّاج در شهر دزفول بر آورده مى‏شود ، و من تا آن شب اسم دزفول را نشنيده بودم ، از چند نفر سؤال كردم دزفول كجاست؟

گفتند : يكى از شهرهاى ايران است ، پس من به طرف دزفول حركت كردم، و چون به آن شهر رسيدم به نوكر خود گفتم : من در اين شهر به دنبال كسى هستم و بايد او را پيدا كنم ، تو در منزل بمان و اگر هم من دير كردم از منزل بيرون ميا تا من خودم برگردم ، و سپس در جستجوى مشهدى محمّد على نسّاج از خانه بيرون آمدم و تا عصر به دنبال او بودم ولى كسى او را نمى‏شناخت ، تا اينكه بالاخره به كوچه‏اى رسيدم و از شخصى سراغ او را گرفتم ، او گفت : سر همين كوچه مغازه او است ، چون به مغازه رسيدم ديدم دكّان بسيار كوچكى بود و او داخل مغازه نشسته بود ، وقتى مرا ديد قبل از آنكه من سخنى بگويم گفت : حاج محمّد حسين سلامٌ عليك! خداوند چند اولاد پسر به تو مرحمت مى‏فرمايد ( و حتّى تعداد آنها را نيز به من گفت و من به همان تعدادى كه گفته بود فرزند پيدا كردم ) من تعجّب كردم كه با اينكه او قبلاً هيچ شناختى از من نداشت چگونه اسم مرا گفت و حتّى از حاجت من نيز خبر داد ، پس من نشستم درب دكّان او و چون فهميد كه من غذا نخورده‏ام يك سينى چوبى با كاسه چوبى آورد كه در آن مقدارى ماست و دو گرده نان جو بود ، بعد از صرف غذا نماز خواندم و گفتم : اگر ممكن است من امشب مهمان شما باشم ، گفت : حاجى! منزل من همين دكّان است و هيچ رو اندازى ندارم ، گفتم : من به همين عباى خودم اكتفا مى‏كنم ، او به من اجازه داد و من شب را نزد او ماندم ، چون مغرب شد ديدم اذان گفت و نماز مغرب و عشاء را خواند و سپس همان سينى چوبى و كاسه را آورد با ماست و چهار گرده نان جو ، و بعد از صرف غذا خوابيد ، من هم خوابيدم، اوّل اذان صبح برخاست و اذان گفت و نماز خواند ، و سپس نشست سر كار خود ، من سؤال كردم : شما مرا از كجا شناختيد و چگونه از حاجت من مطّلع شديد؟ گفت : حاجى تو به مقصد خود رسيدى ديگر چه كار به اين كارها دارى؟ من اصرار كردم ،

گفت : اين خانه بسيار عالى را مى‏بينى؟ ( نگاه كردم ديدم از دور منزلى بسيار زيبا نمايان است )، گفتم : آرى آن را ديدم ، گفت : اين منزل يكى از لُرهاى ثروتمند مى‏باشد ، هرسال پنج شش ماه مى‏آيد اينجا و چند سرباز نيز براى حفاظت از او با او هستند ، در يكى از سالهائى كه آمدند بين آن سربازان يك سربازى لاغر اندام بود ، او روزى نزد من آمد و گفت : تو براى تهيّه نانت چه مى‏كنى؟ گفتم : اوّل هر سال به اندازه روزى چهار دانه نان جو كه لازم دارم جو مى‏خرم و آنها را آرد مى‏كنم و روزى چهار عدد از آنها را مى‏دهم برايم طبخ كنند ، گفت آيا ممكن است من هم به تو پول بدهم تا همانقدر هم براى من تهيّه كنى؟ من قبول كردم ، او هر روز مى‏آمد چهار دانه نان جو از من مى‏گرفت و مى‏رفت ، تا اينكه يك روز ظهر شد ديدم نيامد ، رفتم از رفقاى او سراغش را گرفتم گفتند : امروز كسالت پيدا كرده و در مسجد خوابيده ، من به مسجد رفتم و او را ديدم ، چون از حالش پرسيدم گفت : من امروز فلان ساعت از دنيا مى‏روم ، و سپس گفت : كَفَن من در فلان مكان است ، تو در دكّان خود بمان و مواظب باش هركس شب هنگام آمد و تو را طلبيد از او اطاعت كن ، و هرچه جو از من نزد تو مانده براى خودت بردار ، من آمدم در دكّان نشستم ، چند ساعتى كه از شب گذشت شخصى آمد و مرا صدا زد ، من برخاستم و با او آمدم تا داخل مسجد شديم ، ديدم آن سرباز از دنيا رفته ، آن شخصى كه به دنبال من آمده بود به من امر كرد تا با كمك يكديگر او را برداشتيم و آورديم بيرون شهر نزد چشمه آبى ، سپس با آن مرد مشغول غسل و كفن و دفن سرباز شديم ، و چون فارغ شديم بدون اينكه من از او سؤالى كنم آن مرد رفت و من نيز آمدم به طرف مغازه‏ام ،
تقريباً يك ماهى از اين قضيّه گذشته بود ، يك شب كسى آمد درب مغازه و مرا صدا زد ، وقتى درب را گشودم آن شخص به من گفت : تو را طلبيده‏اند ، من برخاستم و همراه آن مرد از شهر خارج شديم ، تا اينكه به صحرايى رسيديم ، ديدم جمعيّت زيادى از آقايان دور يكديگر نشسته‏اند ، و به قدرى آن صحرا در آن موقع شب روشن و با صفا بود كه نمى‏توان آن را توصيف نمود ،
يكى از آن آقايان از همه محترم‏تر و با عظمت‏تر بود ، ايشان به من توجّه فرموده و گفتند : مى‏خواهم تو را به جاى آن سرباز منصوب كنم ، به خاطر آن خدمتى كه به او كردى در امر تهيّه نانش ، من چون ملتفت حقيقت مطلب نبودم عرض كردم : من چگونه از عهده سربازى برآيم؟ و اين چه كارى است ، خيلى انسان در اين امر ( سربازى ) ترقّى كند منصب سلطانى پيدا مى‏كند ، فرمود : مطلب چنان نيست كه تو گمان مى‏كنى ، ( چون صحبت به اينجا رسيد همان شخصى كه به دنبال من آمده بود گفت : )
اين بزرگوار حضرت صاحب الامر« صلوات اللّه عليه » مى‏باشند ، پس من عرض كردم : سمعاً و طاعتاً ، فرمودند : تو را به جاى او گماشتم تا اينكه هر موقع فرمانى به تو داديم انجام دهى .
سپس مشهدى محمّد على نسّاج به من گفت : يكى از آن فرمانهايى كه از طرف امام زمان‏ عليه السلام به من رسيد اين پيغامى بود كه در مورد فرزند دار شدن تو به تو دادم .

 

منبع : سایت مهدی یاران